|
در آستانه 30 سالگي! نتايج ديد زدن هايم در آدم و عالم
|
خواستم درباره نوع خاصی از تنهایی و درک نشدن بنویسم. درباره اینکه فکر میکنیم میتوانیم دیگری را درک کنیم یا اینکه دیگری ما را درک کند و اینکه چه خیال باطلی است اگر چنین فکر میکنیم. و از این حیث چقدر تنهاییم. قدیمی ها خیلی حرف دقیقی زده اند که سواره از پیاده خبر ندارد و من اضافه میکنم که حتی پیاده ای که سواره شده، خبر از پیاده ندارد. همه فکرم در خصوص این موضوع به این نتیجه منتهی شد که ما انسان ها، فقط زمانی میتوانیم دیگری را درک کنیم که وضعمان بدتر از او باشد. محال است بتوانم درد و رنج شما را درک کنم در حالیکه کمتر از شما آن درد و رنج را به دوش بکشم. محال است بتوانم یک بیمار ولو از نزدیکانم باشد را درک کنم. ولی برای دل خوش کنک میگوییم که درکت می کنم. ................................. اول از همه روز مادر است و دوم، روز زن! به یاد همه مادران که هیچگاه هیچکس نتواست آنها را درک کند. با احترام همه مادران که هیچگاه درک نشدند و نمی شوند. به احترام مامان ها که تمام هیکلشان بخاطر بزرگ کردن ما داغون شد و بهمین خاطر از چشم شوهراشون افتادند. به احترام همه ننه ها که تنشون له شد تا ما سر پا وایسیم. به احترام همه مامانی ها که فقط اسمشون مامانی بود و به اندازه کوزت برامون کار کردن. به احترام همه بانوان که فقط موقع پاچه خواریشون اونا رو بانو صدا کردیم ولی در عمل فقط هیکلشون رو ور انداز کردیم. به احترام همه ضعیفه هایی که ما ضعیفشون کردیم و اونا با همه ضعیف بودنشون، بار زندگی رو روی دوششون کشیدن. به احترام همه زن های هرزه که توی سینه هر چی جنس مذکره ایستادند تا بچه هاشون سر سفره خالی نشینن. به احترام همه نسوان که توسط اهل ذکور، حق و حقوق انسانی شون پایمال شد و نتونستن حقشون رو بگیرن. به احترام همه زن هایی که موقع طلاق بلایی سرشون آوردیم که بگن مهر حلال جون آزاد در حالیکه حقشون این نبود. از اونایی که حقشون بود بگذریم! همین. فقط احترام به اونا و تبریک. گر چه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان روشن تر است (مولوی) ............................................... فکر میکنید میتوانید کسی که مثلا در بستر یک بیماری دردناک افتاده است را درک کنید؟ ولو از درد به خود بپیچد. دیگران میتوانند شما را در آن حال درک کنند و بفهمند چه می کشید؟ برچسبها: روز مادر, روز زن, درک شدن و درک کردن [ 91/02/23 ] [ 14:10 ] [ عمران احمدیان ]
[ ]
چقدر دوست دارم که دست تئوری پردازان و توجیه گران فلسفه زندگی را می گرفتم و بر بالین یک بیمار سرطانی بر بستر افتاده و زخم بستر گرفته و موی ریخته و تکه پاره شده از تیغ طبیبان می بردم تا قوت مدعیات و توجیهاتشان را می آزمودم و نشانشان میدادم که چقدر تئوری های تئوریکی بافته اند. و می بینم که قوت و اعتبار فلسفیدن شان، از درب کلاس های درس فلسفه فراتر نمیرود و طفلی ها چقدر خوشحال اند که توانسته اند اثبات کنند که اگر این زندگی با این شکل و فرم موجود و کنونی نمی بود، یک فاجعه نابخشودنی رخ میداد و خدای را هزار بار شاکرند که با وجود همه این افلیج ها و سرطانی ها و ناقص الخلقه ها و بچه های پرورشگاهی و هزاران بلای ریز و درشت دیگر که بهتر از من میدانید، جهان وزندگی انسانی را بدین شکل و فرم خلق کردند. و راست هم می گویند! خودشان که نمیخواهند درد بکشند. حالا چند تا بیمار لاعلاج هم باشند. چه میشود؟! زندگی ما خراب میشود یا ما میخواهیم نفله شویم؟! بدبختی بشر اینجاست که همه تئوریها و قانون هایش برای دیگران است. همان ضرب المثل تکراری مرغ همسایه و مرگیدن او! اما من! قدری دوریالی ام کج است و این خودشیرینی ها به مخم نمینشیند. وقتی این فلسفه ها را به اتاقی میبرم که یکی از گرفتاران قهر عجیب و تمام نشدنی طبیعت، در آنجا در حال تحمل و زجرکش شدن است، میبینم که رنگ و رونقی ندارند ولو بوعلی سینای نابغه اثباتش کرده باشد. ========================== این نوشته، با الهام از نوشته آدمسوز "از دیار آریایی" در وصف یک بیمار سرطانی به رشته تحریر در آمد. دریغا که درمانگر او نیست. "زندگی نیست که زندان مکافات است این کس به زندان مکافات نماناد ای کاش" (شهریار) ========================= چقدر به فلسفه ها و توجیهاتی که برای این شکل از زندگی و جهان وجود دارد و بخوبی اثبات میکند که همه چیز بخوبی درست شده است باور دارید؟ چقدر این فلسفه ها به واقعیات زندگی نزدیک اند و توجیه گر گرفتاری های بشر است؟ -------------------------------------------------- انگار برای کنکور ارشد امسال طلبیده شدیم. اگه دیدید که کم پیداییم ضمن اینکه اعصابتون راحت تره، بدانید که داریم گنجشک خوانی می کنیم! کاش فرصت خر خوانی داشتیم! [ 91/02/07 ] [ 15:1 ] [ عمران احمدیان ]
[ ]
علیرغم همه احترامی که برای سعدی قائلم، این جمله معروفش را چندان قبول ندارم که "تن آدمی شریف است به جان آدمیت". تن آدمی اگر شرافتی دارد به زیبایی و تمیزی و خوش پوشیدن است. "جان آدمی" هم اگر شریف و نیک باشد، تصویرش در بیرون و ظاهر خواهد افتاد. یک تن شلخته و بی تناسب، چه ارتباطی با یک روح و جان متناسب دارد؟ این از آن جمله هایی است که دستمایه تنبلی و کل و کثیفی بعضی ها شده و تا به آنها میگویی دست چرک و چیله و تا مرفق مف آلودت را بشور و این تن لش را با آب و صابون آشنا کن، از یک جای بی تربیتی اش افاضه سخن میکند که "تن آدمی شریف است به جان آدمیت" و اینها مهم نیست! حاضر نیست ذره ای به نظافت و ظاهر خود برسد و از سعدی خرج میکند که مشکل ماتحت گشادش را رفع و رجوع کند. -------------------------------------------- تصور کنید فردی شیک پوش در جایی نشسته و یکی از اون آدمهایی که دو هفته ای یکبار حمام میرود و ماهی یکبار لباسش را می شوید و موهای نا فرم و خلاصه ظاهر نا مناسبی داشته باشد در کنار او بنشیند. آیا اخلاقا به آن فرد شیک پوش حق میدهید که ترش رویی کند و از نشستن در کنار او معذب باشد؟ یا اینکه معتقدید فرد شیک پوش، مغرور است و بقول قدیمی ها، موقع مردن همه را در یک نوع کفن میکنند و اخلاقا نباید به این موضوع حساس باشد؟ (یاد حکایت فرد پولداری افتادم که یک فقیر کنارش نشست و او قدری فاصله گرفت. او را سرزنش کردند که فقر او به تو منتقل نمی شود و ای کاش می گفتند که کثیفی های جامه و هیکلش منتقل میشود!) [ 91/02/03 ] [ 10:15 ] [ عمران احمدیان ]
[ ]
1ـ به گفته روانشناسان، تا هفت سالگی، کودک انسان، بر اساس سه چیز به زندگی نگاه میکند و آنرا می فهمد که عبارتند از حس؛ تخیل و خیالپردازی؛ هوش. بر این اساس، چند چیز اساسی و مهم شکل میگیرد که عبارتند از باور ها و عقاید، احساسات و عواطف، جهان بینی. 2ـ مطالعات روانشناختی نشان میدهد که وقتی در خصوص یک موضوع، پیش فرض خاصی در ذهنمان داشته باشیم و یا اعتقاد و باور خاصی در مورد آن داشته باشیم و آنگاه تصمیم بگیریم که آن موضوع را مورد بازبینی و نقد قرار دهیم، نهایتا در جمع بندی به این نتیجه میرسیم که دلایل تایید کننده به نفع آن پیش فرضی که قبلا داشتیم، بیشتر از رد کننده هاست. بعنوان مثال اگر دیدگاه مثبتی نسبت به یک خانم داشته باشیم و با این پیش فرض بخواهیم در مورد او تحقیق کنیم، نهایتا خواهم دید که نکات و نقاط مثبت او بر منفی هایش برتری دارد. به همین علت است که اگر یک آقا یا خانم، از چهره جنس مخالف خود خوشش بیاید، و بخواهد برای ازدواج، در مورد او تحقیق کند به این نتیجه میرسد که او فرد مناسبی برای ازدواج است و آن پیش فرض اولیه کار خودش را خواهد کرد. به نظر من این خطای روانشناختی در فهم، یکی از موانع درست فهمیدن است. 3ـ نتیجه آنکه در بزرگسالی که میخواهم درباره کثیری از جهان بینی هایم قضاوت کنم و آنها را با نگاه نقد، مورد بازبینی قرار دهم، از آن خطای فکری به دور نیستم و عموما و بطور ناخواسته، موقع نقد دانسته های گذشته ام، عوامل تایید کننده آنرا به قوت بیشتری خواهم دید و نتیجه آن خواهد شد که باورهای گذشته، عموما حتی بعد از نقد منطقی، به قوت خود باقی خواهند ماند. 4ـ نتیجه دوم اینکه، ضمن اهمیت داشتن باورها و افکار دوران کودکی، به نظرم میرسد که حتی در مقام نقد منطقی افکارمان، گرفتار نوعی تحمیل روانی برای رد و قبول آنها هستیم . راه رها شدن از این تنگنا، خالی بودن ذهن از پیش داوری (که تقریبا غیر ممکن است) است. و برترین راه، چیزی نیست جز نقد دسته جمعی افکار و اندیشه ها. به تنهایی نمیتوانم از آن خطای فکری مصون باشم و لابد و ناچارا باید افکارم را به صحنه مبارزه افکار مخالف ببرم و به تیغ تیز نقد دیگران واگذار کنم تا افکار مخالف، نادیده های من را برایم عیان کنند. ------------------------------------------------------- اگر نکاتی که عنوان کردم را پذیرفته باشید، چقدر به افکاری که از کودکی در ذهنتان جا گرفته و امروزه آنها را ناقدانه مورد بازبینی قرار داده اید ایمان دارید؟ چقدر به پشتوانه عقلی که برای آنها ساخته اید دلخوش هستید؟ با این دید، آیا میتوانید مدعی شوید که برای افکارتان دلیل عقلی دارید و از بایت صحت آنها خیالتان راحت است؟ [ 91/01/16 ] [ 9:34 ] [ عمران احمدیان ]
[ ]
--- عروسی خونین به پایان رسید و بهاران بر او گذشت و میگذرد. سی و یکمین بهار عمرم رسید و همچون اسلافش میگذرد. چه باک! بگذار بگذرد. "روزها گر رفت گو رو باک نیست". سال 90 را کفن کردیم و بخاک ایام سپردیمش. میراث او، تجربیات ریز و درشتی است که برایمان به جای گذاشت. هر چند اومیدها از او داشتیم اما امیدهامان ناکام گذاشت و به سال نو حوالت کرد. نخواست که خاطرش برای ابد در تاریخ بماند. --- سال 90 ناکام شد و با تمام شدنش، پیام گذران بودن ایام و عمرمان را به ما یادآور شد و رفت. --- 90 به تاریخ پیوست و به ما گوشزد کرد که 91 هم می گذرد و نیز گفت "شادی مکن که بر تو همین ماجرا رود". --- سی و یک بهار از میلیون ها بهاری که بر زمین گذشت را دیدم و هر چند ندانستم از بهر چه می آیند و می روند اما دانستم، حال که بنایش بر آمد و شدن است، باید همین دم را غنیمت شمرم. حیف است که لذت دیدن و چشیدن و حس کردن خیلی از چیزها را از دست دهم. --- رنگ گیسوانم از سیاهی جهل به سپیدی آگاهی گرایید و درونم از سپیدی یقین به سیاهی حیرانی متمایل شد. --- درس های بزرگی در زندگی ام آموختم که اگر نمی آموختم، حسرتش برای همیشه بر دلم میماند. پاره از آنها را در چند پست و لابلای نوشته هایم اشاره کردم و با شما به اشتراک گذاشتم. --- در نود ناکام، مهمترین حادثه زندگی ام را رقم زدم و یک انسان دوست داشتنی را به بزم زندگی دعوت کردم؛ دعوتی اجباری؛ از آن دعوت هایی که اختیار مدعو را نادیده میگیرند. همچون دیکتاتورها که خواست و اختیار دیگران را نادیده میگیرند. امیدوارم در این بزم، خوش بگذراند. تولد طفل تازه پای 91 بر همه تان مبارک و میمون. با آرزوی شادی و سلامتی و آگاهی برای مردم این دیار. --------------------------- ** توشه شما از 90 چه بود؟ یک مورد کافیست. ** جان هر کس دوست دارید بیایید از امسال تمرین کنیم که دروغ نگوئیم. به امید روزی که واژه دروغ و دروغ مصلحتی به تاریخ بپیوندد. ** با آرزوی شادی و آرامش برای روح بلند زنده یاد جلال ذوالفنون که بحق، هم جلال بود و هم ذوالفنون! [ 91/01/04 ] [ 22:49 ] [ عمران احمدیان ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |